تصور کنید در خانهای زندگی میکنید که صاحبش هستید، اما اجازه ندارید به زبان مادریتان در آن صحبت کنید. تصور کنید ثروت زمینهایتان را غارت میکنند و شما را «عجم» (گنگ) میخوانند. این تصویر ایران در اواسط قرن سوم هجری بود. دویست سال از شکست ساسانیان در نبرد قادسیه و نهاوند میگذشت. اعراب بر فلات ایران مسلط بودند. خلفای اموی و سپس عباسی، ایران را تنها به چشم یک «گاو شیرده» برای خزانه بغداد میدیدند. زبان فارسی در حال فراموشی بود و اداره کشور به دست کسانی بود که یا عرب بودند یا ایرانیانی که برای حفظ مقام، عرب شده بودند.
در این تاریکی مطلق، که مورخان آن را «دو قرن سکوت» مینامند، ناگهان جرقهای از دل کویر سیستان برخاست. جرقهای که نه از کاخهای اشرافی، بلکه از یک کارگاه ساده مسگری بیرون جهید. این داستان یعقوب لیث صفاری است؛ مردی که ثابت کرد «خون ایرانی» شاید مدتی آرام بگیرد، اما هرگز سرد نمیشود. در این مقاله جامع، ما نه فقط یک زندگینامه، بلکه حماسه مردی را مرور میکنیم که به تنهایی بارِ عزتِ یک ملت را به دوش کشید.
مشخصات فردی یعقوب لیث صفاری:
- نام اصلی: رادمان پور ماهک
- لقب مشهور: یعقوبِ لیث، صَفّار (رویگر)، سِندانشکن
- زادگاه: روستای قَرنین، سیستان
- پیشه اولیه: مسگری (رویگری) در بازار زرنج
- بنیانگذار: سلسله صفاریان (نخستین دولت مستقل ایران پس از اسلام)
- دستاورد بزرگ: احیاگر زبان فارسی و رسمیت بخشیدن به آن در دیوان حکومتی
- آیین و مرام: پیشوای جوانمردان و عیاران سیستان
- قلمرو حکومت: سیستان، خراسان، کرمان، فارس، خوزستان و بخشهایی از هند
- وضعیت تاهل: مجرد (طبق معتبرترین منابع تاریخی از جمله تاریخ سیستان)
- علت درگذشت: بیماری قولنج در جریان لشکرکشی به بغداد
- محل آرامگاه: روستای شاهآباد (جندیشاپور قدیم)، دزفول
جغرافیای رنج؛ سیستان در آتش و خون
برای شناخت یعقوب، باید زادگاهش را بشناسیم. سیستان (زرنگ) سرزمین تضادها بود. از یک سو هامونِ پرآب (در آن زمان) و از سوی دیگر کویر سوزان. در سالهای کودکی یعقوب، سیستان حیاط خلوت خوارج بود. خوارج گروهی تندرو و متعصب بودند که از حکومت مرکزی گریخته و در سیستان پناه گرفته بودند. آنها به روستاها حمله میکردند، میکشتند و غارت میکردند. حاکمان رسمی (طاهریان) که در خراسان نشسته بودند، توان مقابله با خوارج را نداشتند و فقط ماموران مالیاتشان را به سیستان میفرستادند.
مردم سیستان میان دو لبه قیچی گیر کرده بودند: تیغ خوارج و مالیات طاهریان. در چنین فضایی، کودکی به نام رادمان پور ماهک (که بعدها یعقوب نامیده شد) در روستای «قرنین» بزرگ میشد.
پدر، کوره و صدای چکش
خانواده یعقوب فقیر بودند. پدرش لیث، رویگر (صفار) بود. یعقوب از کودکی آموخت که برای شکل دادن به مس، باید ضربه زد. او یاد گرفت که زندگی مثل فلز است؛ اگر در برابر ضربات مقاومت کنی و در کوره سختیها نسوزی، صیقل میخوری و ارزشمند میشوی. دستان یعقوب از همان کودکی پینه بست و بازوانش زیر ضربات چکش ورزیده شد. او برادرانی به نامهای عمرو، علی و طاهر داشت که بعدها در لشکرکشیها همراهش شدند، اما هیچکدام کاریزما و جنم یعقوب را نداشتند.

مکتب عیاری؛ فراتر از یک افسانه
بسیاری یعقوب را «عیار» مینامند، اما عیاری دقیقاً چه بود؟ آیا آنها صرفاً راهزن بودند؟ خیر. عیاری یک آیین اجتماعی و نظامی پیچیده بود که ریشه در دوران پهلوانی ایران باستان (دوران اشکانیان) داشت.
اصول و مرامنامه عیاران
یعقوب در جوانی جذب حلقههای عیاران شد. آنها قوانینی سفت و سخت داشتند که یعقوب تا لحظه مرگ به آنها وفادار ماند:
- فتوت (جوانمردی): دفاع از ناموس و مال مردم عادی.
- نان و نمک: اگر با کسی نان و نمک میخوردند، حتی اگر دشمن خونیشان بود، به او خیانت نمیکردند.
- رازداری: عیاران محرم اسرار مردم بودند.
- بینیازی: آنها ثروت را برای انباشتن نمیخواستند، بلکه برای بخشیدن میخواستند.
لباس و ظاهر: عیاران شلوارهای مخصوصی میپوشیدند که به آن «سراویل» میگفتند و نماد چابکی بود. یعقوب در این مکتب رشد کرد. او به قدری در میان عیاران محبوب شد که به خاطر هوش سرشار و زور بازویش، به لقب «سندانشکن» معروف شد. نقل است که او با یک ضربه شمشیر میتوانست استخوان کتف دشمن را به دو نیم کند.
ظهور سردار؛ از دستههای چریکی تا فتح زرنج
یعقوب ابتدا به گروه صالح بن نصر پیوست که علیه خوارج میجنگید. اما صالح مردی ضعیفالنفس بود. یعقوب با درایت نظامیاش توانست توجهها را به خود جلب کند. او جنگهای نامنظم (پارتیزانی) را عالی بلد بود. میدانست چگونه در کویر پنهان شود و شبانه به دشمن شبیخون بزند.
در سال ۲۴۷ هجری قمری، مردم سیستان که از بیکفایتی حاکمان خسته شده بودند، گرد یعقوب جمع شدند. یعقوب با کمک عیاران و حمایت مردمی، شهر زرنج را گرفت. این اولین بار بود که یک «بچه محل» ساده، امیر شهر میشد.
حیله جنگی: داستان عمار خارجی
یکی از جذابترین داستانهای نبوغ نظامی یعقوب، نبرد او با عمار خارجی (رهبر خوفناک خوارج) است. عمار در قلعهای نفوذناپذیر پناه گرفته بود. یعقوب میدانست با محاصره طولانی نمیتواند پیروز شود. او لباس مبدل پوشید و خود را به عنوان پیکی از جانب یعقوب جا زد و وارد قلعه شد تا شرایط را بسنجد (کاری که ریسک مرگ ۱۰۰ درصدی داشت). او نقاط ضعف قلعه را شناسایی کرد و شبانه با گروهی از زبدهترین عیارانش از دیوارها بالا رفتند و در حالی که خوارج خواب بودند، کار را یکسره کردند. سر عمار بریده شد و امنیت به سیستان بازگشت.
سقوط عقابهای خراسان (پایان طاهریان)
پس از امن کردن سیستان، نگاه یعقوب به افقهای دورتر دوخته شد: خراسان. خراسان قلب تپنده ایران و مرکز حکومت طاهریان بود. طاهریان اگرچه ایرانی بودند، اما چنان در فرهنگ عربی و اشرافیگری غرق شده بودند که مردم آنها را بیگانه میدانستند. محمد بن طاهر، آخرین امیر طاهری، مردی عیاش بود که تمام روز را در خواب یا مستی میگذراند.
نبرد نیشابور (۲۵۹ هجری): یعقوب به بهانهی تعقیب دشمنان، وارد قلمرو خراسان شد. مردم شهرهای بین راه (هرات و پوشنگ) که آوازه عدالت یعقوب را شنیده بودند، دروازهها را به رویش باز کردند. وقتی یعقوب به نیشابور رسید، محمد بن طاهر در خواب بود! وزیران محمد بن طاهر او را بیدار کردند و گفتند: «برخیز که یعقوب آمد.» محمد بن طاهر با رخوت پرسید: «آیا آمده است تا خراج ببرد؟» پاسخ منفی بود. یعقوب آمده بود تا تاج و تخت را ببرد.
یعقوب بدون خونریزی وارد نیشابور شد. وقتی به کاخ مجلل محمد بن طاهر رسید، دستور داد خزانه را باز کنند. او تمام طلاها و جواهرات را میان سربازانش تقسیم کرد و گفت:
«این زر و سیم، خون دل مردم است که شما انباشتهاید. من نیازی به آن ندارم، سربازان من که جانشان را کف دست گرفتهاند سزاوارترند.»
با سقوط طاهریان، یعقوب به قدرتمندترین مرد شرق خلافت اسلامی تبدیل شد. اما تاریخ ایران شاهان دیگری را هم به خود دیده که مثل او از هیچ به همه چیز رسیدند یا در اوج قدرت، سرنوشت یک ملت را تغییر دادند. اگر مشتاقید بدانید کدام فرمانروایان در کنار یعقوب، ستونهای اقتدار این سرزمین بودهاند، بررسی [۱۳ شاه ایرانی] که بیشترین تاثیر را بر سرنوشت ما داشتند، برای شما جذاب خواهد بود.
انقلاب زبانی؛ لحظهای که تاریخ ورق خورد
این بخش مهمترین میراث یعقوب است. تا پیش از او، داشتن «دیوان رسایل» (وزارتخانه مکاتبات) به زبان فارسی، کفر و بیآبرویی محسوب میشد. وقتی یعقوب بر تخت نیشابور نشست، شاعران درباری که عادت داشتند برای صله گرفتن شعر عربی بگویند، پیش آمدند. یکی از آنها قصیدهای طولانی و پرطمطراق به زبان عربی خواند که پر از استعارههای پیچیده بود.
یعقوب که مردی عملگرا بود و عربی نمیدانست، وسط شعرخوانی او پرید و پرسید: «این که میخوانی چیست؟» گفتند: «مدح شماست امیر.» یعقوب اخمی کرد و جملهای گفت که باید با آب طلا نوشت:
«چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟»
این جمله، سکوت را شکست. دبیر او، محمد بن وصیف سگزی، که منتظر چنین فرصتی بود، اولین شعر رسمی فارسی در قالب «قصیده» را سرود. این اقدام یعقوب، تابوی نوشتن و سرودن به فارسی را شکست. او دستور داد تمام نامههای اداری باید به فارسی نوشته شود. تصور کنید اگر یعقوب نبود، شاید زبان فارسی به گویشی روستایی تبدیل میشد و هرگز ادبیات غنی ما شکل نمیگرفت. او «ملیگرایی فرهنگی» را با «قدرت نظامی» ترکیب کرد.
رویای بزرگ و نبرد نهایی با بغداد
یعقوب اکنون حاکم سیستان، خراسان، کرمان، فارس و خوزستان بود. اما او راضی نبود. ریشه فساد در بغداد بود. او خلیفه عباسی را «غاصب» میدانست. یعقوب جملهای مشهور دارد که میگوید:
«خلافت عباسیان بر پایه مکر و فریب است. ندیدید با ابومسلم خراسانی چه کردند؟»
جنگ روانی با خلیفه: خلیفه المعتمد که از قدرت یعقوب وحشت کرده بود، سعی کرد با سیاست تفرقهاندازی و دادن حکم حکومت، او را آرام کند. نامههای زیادی رد و بدل شد. اما یعقوب فریب نمیخورد. او لشکری عظیم آراست و به سمت بغداد حرکت کرد.
نبرد دیر العاقول (۲۶۲ هجری): این نبرد، یکی از تراژیکترین نبردهای تاریخ ایران است. یعقوب به نزدیکی بغداد رسید. پیروزی قطعی به نظر میرسید. لشکر خلیفه توان مقابله با عیاران کارآزموده یعقوب را نداشت. اما خلیفه از سلاحی استفاده کرد که یعقوب پیشبینی نکرده بود: آب. برادر خلیفه (الموفق) دستور داد سدهای رودخانه دجله را بشکنند. دشت دیر العاقول ناگهان زیر آب رفت. زمین تبدیل به باتلاقی چسبناک شد. اسبها و تجهیزات سنگین سپاه یعقوب در گل گیر کردند. همچنین لشکر خلیفه از «نفتاندازان» استفاده کرد؛ سربازانی که کوزههای نفت مشتعل را به سمت سپاه یعقوب پرتاب میکردند. با این حال، یعقوب تا آخرین نفس جنگید. اگرچه او مجبور به عقبنشینی شد، اما چنان ترسی در دل بغداد انداخت که تا سالها جرأت حمله به ایران را نداشتند.
سفره ساده و شمشیر برهنه (اوج درام)
پس از شکست دیر العاقول، یعقوب به گندیشاپور (در خوزستان) رفت. او بیمار شد (قولنج) اما همچنان در فکر حمله دوباره بود. خلیفه پیکی فرستاد با پیشنهاد صلح و حکومت تمام شرق ایران. یعقوب در بستر بیماری بود، اما پاسخ او شاهکار بود.
صحنهسازی: یعقوب دستور داد قدری نان خشک، پیاز و تره در طبقی چوبین بگذارند و شمشیرش را کنار آن قرار دهند. وقتی فرستاده خلیفه آمد، یعقوب گفت:
«به خلیفه بگو من از این نان و پیاز بزرگ شدهام و به آن بازخواهم گشت، اما گردن جلوی تو خم نمیکنم. اگر زنده بمانم، این شمشیر میان ما داوری میکند و اگر بمیرم، تو از دست من آسوده میشوی.»
این پیام نشان داد که شکست نظامی، اراده او را نشکسته است.
مرگ و میراث جاودان
سرانجام بیماری بر بدن پولادین یعقوب غلبه کرد. او در شوال سال ۲۶۵ هجری قمری در گندیشاپور درگذشت. او هنگام مرگ تنها بود، نه همسری داشت و نه فرزندی. تمام زندگیاش را وقف ایران کرده بود.
میراث یعقوب:
- استقلال سیاسی: او اولین دولت مستقل ایران بعد از اسلام را تثبیت کرد.
- استقلال فرهنگی: او زبان فارسی را از انزوا خارج کرد.
- الگوی حکومت: او نشان داد پادشاهی نیاز به نژاد شاهی ندارد، بلکه به لیاقت نیاز دارد.
آرامگاه او امروز در روستای شاهآباد دزفول قرار دارد. گنبد دندانهدار (مضرّس) آرامگاه او، یکی از قدیمیترین و زیباترین بناهای تاریخی ایران است که هنوز پابرجاست.
یک معمای تاریخی: آیا یعقوب لیث همسر و فرزندی داشت؟
یکی از بحثبرانگیزترین نقاط زندگی یعقوب لیث، مسئله ازدواج اوست. اگر در برخی منابع (مانند ویکیپدیا) میخوانید که او همسر داشته، دلیلش استناد به نوشتههای «ابن خَلِکان» (مورخ قرن هفتم) است که ادعا کرده یعقوب با زنی عرب از سیستان ازدواج کرده بود.
اما اکثریت قریب به اتفاق مورخان و منابع معتبرتر مانند کتاب «تاریخ سیستان» (که منبع دستاول آن دوران است)، بر این باورند که یعقوب هرگز ازدواج نکرد و فرزندی نداشت. دلیل منطقی آن چیست؟ شیوه زندگی یعقوب سراسر در جنگ، گریز و خوابیدن در بیابانها میگذشت و مجالی برای تشکیل خانواده نداشت. مهمترین دلیل تاریخی نیز این است که پس از مرگ یعقوب، برادرش «عمرو لیث» بدون هیچ رقیبی جانشین او شد. اگر یعقوب فرزند پسری داشت، قطعاً طبق سنت پادشاهی، او یا مدعیان طرفدارش ادعای جانشینی میکردند. بنابراین، روایت «تجرد» او و وقف کردن کامل زندگیاش برای ایران، به واقعیت نزدیکتر است.
نتیجهگیری
یعقوب لیث صفاری، قهرمانی بی عیب و نقص نبود؛ او خشن بود، گاهی تندخو بود و اشتباهات نظامی داشت. اما او «ضروریترین» قهرمان زمانه خود بود. در دورانی که همه خواب بودند، او بیدار بود. در دورانی که همه عربی حرف میزدند، او فارسی را فریاد زد. او به ما آموخت که «عزت» خریدنی نیست، گرفتنی است. امروز اگر میتوانیم شاهنامه بخوانیم و به ایرانی بودن خود افتخار کنیم، ریشهاش به آن روزی برمیگردد که یعقوب دست رد به سینه شاعر عربگوی زد.