در روزگاری که ایرانزمین زیر سم ستوران مغول میلرزید و غبارِ یأس بر چهره شهرها نشسته بود، مردانی از جنس نور و کلمه برخاستند تا مشعل فرهنگ را روشن نگه دارند. قرن هفتم و هشتم هجری، دورانی عجیب بود؛ آمیزهای از خون و جنون، و در عین حال، اوج شکوفایی عرفان و ادبیات. درست در سال ۶۸۹ هجری قمری، در شهر کرمان که همچون نگینی در دل کویر میدرخشید، کودکی دیده به جهان گشود که نامش را محمود گذاشتند.
او قرار بود نه تنها افتخار کرمان، بلکه نگین انگشتری ادبیات پارسی شود. کمالالدین ابوالعطاء محمود بن علی بن محمود، که ما او را امروز با نام شیرین «خواجوی کرمانی» میشناسیم، در خانوادهای بزرگ شد که عطر دین و دانش در آن پیچیده بود. اما سرنوشت او نشستن در مکتبخانههای کرمان نبود؛ روح بیقرار او افقهای دورتری را میطلبید. این مقاله روایتی است از سفر طولانی یک روح؛ از خاک کرمان تا افلاک شیراز، و از دلبستگیهای زمینی تا رهایی آسمانی.
شناسنامه و مشخصات فردی خواجوی کرمانی
- نام کامل و نسب: کمالالدین ابوالعطاء محمود بن علی بن محمود مرشدی کرمانی.
- لقب شهره: خواجو (برگرفته از واژه «خواجه» به معنای بزرگ و سرور، که به دلیل جایگاه خانوادگی به او اطلاق میشد).
- تخلص شعری: خواجو.
- تاریخ تولد: ۲۰ شوال سال ۶۸۹ هجری قمری.
- محل تولد: شهر تاریخی کرمان (در خانوادهای صاحبنام و مرفه).
- پیشه و تخصص: شاعر، عارف، حکیم، جهانگرد و نخلبندِ کلام.
- مذهب و گرایش عرفانی: مسلمان
- اساتید و مشایخ تاثیرگذار: * شیخ علاءالدین سمنانی (در مسائل عرفانی و طریقت).
- شیخ امینالدین بلیانی (پیر و مراد اصلی او در شیراز).
- عضدالدین ایجی (در علوم کلام و حکمت).
- مهمترین آثار منظوم (خمسه):
- همای و همایون
- گل و نوروز
- روضهالانوار
- کمالنامه
- گوهرنامه
- سبک ادبی: بینابین (تلفیق سبک عراقی با ویژگیهای غزل حافظانه)؛ او را حلقه وصل سعدی و حافظ میدانند.
- تاریخ وفات: سال ۷۵۳ هجری قمری.
- سن در زمان وفات: حدود ۶۴ سال.
- محل دفن: شیراز، تنگ اللهاکبر، مجاور دروازه قرآن (در دامن کوه صبوی).
- شاخصه اصلی شخصیت: آزاداندیشی، گریز از مداحیهای ریاکارانه، و عشق بیحد به سفر و کشف حقایق معنوی.

ریشهها و رویش در کرمان
خواجو در کرمان زاده شد، اما کرمانِ آن روزگار، تنها یک شهر نبود؛ پناهگاهی بود برای اندیشمندان که از هراس ایلخانان به آنجا گریخته بودند. محمودِ جوان در چنین فضایی رشد کرد. او از خاندانی بزرگ بود و لقب «خواجو» (مصغر واژه خواجه به معنای بزرگی و سروری همراه با محبت) نشان از جایگاه اجتماعی والای خانوادهاش داشت.
دوران کودکی و نوجوانی او صرف آموختن شد. او تنها یک شاعر نبود؛ علوم زمانه از ریاضیات و نجوم گرفته تا طب و هیئت را فرا گرفت. اما آنچه او را از همگنانش متمایز میکرد، عطش سیریناپذیرش برای کشف ناشناختهها بود. او نمیخواست تنها یک «عالم» باشد؛ او میخواست «عاشق» باشد. کرمان با تمام زیباییاش برای روح بلندپرواز او قفسی تنگ مینمود. او میشنید که در شیراز، در بغداد، و در تبریز چه غوغایی برپاست. پس تصمیم گرفت. تصمیمی که مسیر ادبیات فارسی را تغییر داد: او کفشهای سفر را به پا کرد و دل به جاده زد.
سالهای سرگردانی و سیاحت؛ در جستجوی پیرِ طریقت
خواجو شاعری خانه نشین نبود. او برخلاف بسیاری از شاعران که تمام عمر در یک شهر میماندند، جهانگردی قهار بود. او کولهبار سفر بست و راهی شد. سفر او تنها جابجایی جغرافیایی نبود، بلکه سیری در انفس بود.
او ابتدا به شیراز رفت، سپس راهی اصفهان شد، از آنجا به آذربایجان و تبریز سفر کرد و حتی تا شام، مصر و حجاز پیش رفت. در هر شهر، نه به دنبال زر و سیم، بلکه به دنبال «انسان» میگشت. او در این سفرها با بزرگان و مشایخ صوفیه دیدار کرد.
یکی از مهمترین بخشهای زندگی او، دیدارش با شیخ علاءالدین سمنانی، صوفی بزرگ آن دوران بود. خواجو مدتی در خانقاه او خدمت کرد و آداب طریقت آموخت. اما دلبستگی اصلی او به پیری دیگر بود: شیخ امینالدین بلیانی. ارادت خواجو به شیخ امینالدین چنان بود که در بسیاری از غزلیاتش با سوز و گداز از او یاد میکند و خود را مرید او میداند. این سفرها از خواجو مردی پخته ساخت. او دیگر آن جوان کرمانی نبود؛ او «جهاندیدهای» بود که تلخی و شیرینی روزگار را چشیده و اکنون حرفهای بسیاری برای گفتن داشت.
شیراز؛ لنگرگاهِ آرامش
پس از سالها آوارگی و سفر، مرغِ جانِ خواجو در شیراز آشیانه کرد. چرا شیراز؟ شاید چون شیراز در زمان حکمرانی خاندان اینجو، بهشتی از تساهل و هنر بود. ابواسحاق اینجو، حاکم هنردوست شیراز، دربار خود را مأمن شاعران کرده بود و خواجو را با آغوش باز پذیرفت.
خواجو در شیراز مقامی رفیع یافت. او نه به عنوان یک مداح، بلکه به عنوان حکیمی وارسته در دربار حضور مییافت. رابطه او با ابواسحاق اینجو فراتر از رابطه شاه و شاعر بود؛ نوعی دوستی و احترام متقابل میان آن دو جریان داشت. در همین شهر بود که او شاهکارهای خود را خلق کرد و نخلهای سخنش را به بار نشاند. او شیراز را چنان دوست داشت که در وصفش سرود:
«هر که را باد صبا قوت جان خواهد بود / گر نماند به دلش قوت جان بازآید»
نخلبند شعرا؛ بررسی سبک و آثار
چرا به خواجو لقب «نخلبند شعرا» دادهاند؟ نخلبندی هنری است که در آن با موم و ابریشم، درختان و گلهای مصنوعی میساختند که از فرط زیبایی با اصل مو نمیزد. خواجو با کلمات همین کار را میکرد. او واژگان را چنان هنرمندانه کنار هم میچید که باغی از خیال در ذهن خواننده شکل میگرفت.
۱. خمسه خواجو: پاسخ به نظامی گنجوی
خواجو از شیفتگان نظامی گنجوی بود و تلاش کرد پاسخی درخور به خمسه نظامی بدهد. خمسه خواجو شامل این مثنویهاست:
- همای و همایون: داستان عاشقانهای که روایتگر عشق همای (پسر ملک شام) به همایون (دختر فغفور چین) است. خواجو در این منظومه قدرت داستانپردازی خود را به رخ میکشد. توصیفات او از کاخها، بزمها و رزمها، سینمایی و زنده است.
- گل و نوروز: عاشقانهای دیگر که به تقلید از خسرو و شیرین سروده شده است.
- روضهالانوار: که به پیروی از مخزنالاسرار سروده شده و حاوی نکات اخلاقی و عرفانی عمیق است.
- کمالنامه و گوهرنامه: که مضامین عرفانی و حکمی دارند.
۲. دیوان غزلیات: حلقه گمشده میان سعدی و حافظ
هنر اصلی خواجو در غزل است. او پلی است مستحکم میان سادگیِ عاشقانه سعدی شیرازی و ایهامِ رندانه حافظ شیرازی. غزل خواجو، رنگ و بوی عرفان دارد اما هنوز زمینی است. او موسیقی کلام را به اوج رساند و اوزانی را به کار برد که پیش از او کمتر استفاده میشد.
در سایهسار بزرگان؛ خواجو در ترازوی مقایسه
برای شناخت دقیقتر جایگاه خواجو، باید او را در آینه معاصران و نزدیکانش دید. بیایید او را با سه چهره شاخص مقایسه کنیم:
۱. خواجو و حافظ شیرازی؛ استاد و شاگرد معنوی
رابطه خواجو و حافظ، یکی از بحثبرانگیزترین مباحث تاریخ ادبیات است. حافظ که در زمان پیریِ خواجو، جوانی نوخاسته بود، بدون شک دیوان خواجو را پیش رو داشته است. بسیاری از غزلهای حافظ، استقبال مستقیم از غزلهای خواجوی کرمانی است. دکتر ذبیحالله صفا، تاریخنگار برجسته ادبیات، معتقد است که حافظ بسیاری از مضامین را از خواجو گرفت، اما آنها را با نبوغ خدادادی خود تراش داد و به الماس تبدیل کرد. خواجو راه را باز کرد تا حافظ بتواند در آن با خرامان راه برود. اگر خواجو نبود، شاید حافظ بدین شکلی که میشناسیم ظهور نمیکرد.
۲. خواجو و عبید زاکانی؛ دو روی یک سکه
نظامالدین عبید زاکانی و خواجو در یک عصر و گاهی در یک شهر (شیراز) میزیستند. اما نگاهشان به جهان کاملاً متفاوت بود. عبید، تیغِ تیزِ طنز و هزل را برداشت تا فساد جامعه را جراحی کند، در حالی که خواجو، مرهمِ عرفان و زیبایی را برگزید. عبید بر واقعیتهای تلخ و زشت تأکید میکرد، اما خواجو سعی داشت با خلق دنیایی آرمانی در شعرش، از زشتیهای زمانه فرار کند.
۳. خواجو و سعدی شیرازی؛ تقلید و تکامل
خواجو شیفته مشرفالدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی بود. اما او نمیخواست کپیِ دستِ دوم سعدی باشد. سعدی خداوندگارِ «سهل و ممتنع» بود، اما خواجو سعی کرد چاشنی صنایع ادبی و پیچیدگیهای زبانی را بیشتر کند. او عرفان را که در غزلهای سعدی کمرنگتر بود، به عنصر اصلی غزلهایش تبدیل کرد.
| مقایسه | چهره مقابل | ویژگیها و تأثیرات خواجو | تمایزها و نکات مهم |
|---|---|---|---|
| استاد و شاگرد معنوی | حافظ شیرازی | پیشرو در غزل و مضامین عرفانی؛ مسیر را برای حافظ باز کرد | حافظ مضامین خواجو را با نبوغ خود تراش داد و به سبک متمایز خود رساند |
| دو روی یک سکه | عبید زاکانی | تاکید بر زیبایی، عرفان و دنیای آرمانی | عبید بر واقعیتهای تلخ و طنز اجتماعی تمرکز داشت؛ خواجو به فرار از زشتیها میپرداخت |
| تقلید و تکامل | سعدی شیرازی | الهامگرفته از سعدی اما با چاشنی صنایع ادبی و پیچیدگی زبانی بیشتر | غزلهای خواجو عرفانیتر و پرجزئیاتتر از سعدی، بدون تقلید مستقیم |
دیدگاه صاحبنظران؛ قضاوت تاریخ
برای آنکه بدانیم خواجو چه وزنی دارد، باید به سخنان بزرگانی گوش دهیم که عمر خود را صرف شناخت ادبیات کردهاند:
- ادوارد گرانویل براون (Edward Granville Browne)، خاورشناس نامدار انگلیسی، در کتاب ارزشمند «تاریخ ادبیات ایران» مینویسد: «خواجوی کرمانی از بزرگترین شاعران ایران است که اگر درخشش خیرهکننده حافظ نبود، نام خواجو به عنوان بزرگترین غزلسرای قرن هشتم بر سر زبانها میافتاد. او قربانیِ همعصری با نوابغ شد.»
- استاد جلالالدین همایی، ادیب برجسته ایرانی، درباره او میگوید: «خواجو نقاش چیرهدستی است که قلمموی خود را در رنگینکمانِ عرفان و ادب فرو برده است. مثنویهای او از حیث تصویرسازی، گاه بر نظامی تنه میزند.»
- دکتر محمد استعلامی نیز بر این باور است که تاثیر خواجو بر غزل فارسی، تاثیری زیربنایی است و او را باید «معمار غزل تلفیقی» (تلفیق عشق و عرفان) دانست.
غروب در تنگه؛ آرامگاه و میراث
سال ۷۵۳ هجری قمری فرا رسید. خواجو که سالها در جستجوی حقیقت، شهر به شهر گشته بود، سرانجام در شیراز بار سفر نهایی را بست. او در حالی چشم از جهان فرو بست که نامش در سراسر ایرانزمین پیچیده بود.
پیکر او را در مکانی دفن کردند که شایسته روح بلند او بود: در دامنه کوه صبوی، در تنگ اللهاکبر، جایی که مسافران هنگام رسیدن به شیراز و دیدن زیبایی شهر، تکبیر میگفتند. امروزه آرامگاه او بدون سقف و گنبد، رو به آسمان باز است؛ گویی هنوز هم میخواهد ستارهها را رصد کند. در کنار قبر او غاری وجود دارد که میگویند محل عبادت و چلهنشینی او بوده است.
هر ساله در تقویم فرهنگی ما، روز بزرگداشت خواجوی کرمانی فرصتی است تا گرد و غبار فراموشی را از چهره این پیرِ کرمان بزداییم و یادآور شویم که ادبیات ایران، زنجیرهای به هم پیوسته است که خواجو یکی از مستحکمترین حلقههای آن است.
آرامگاه خواجوی کرمانی
اگر روزی گذرتان به شیراز افتاد، همانجا که نسیمِ خنکِ کوهستان با بوی بهارنارنج گره میخورد، پیش از آنکه وارد دروازه شهر شوید، بایستید. در شمال شهر شیراز و در ابتدای مسیر جاده شیراز به اصفهان، در جایی که به «تنگ اللهاکبر» شهرت دارد، مقبرهای وجود دارد که سقفش آسمان است و ستونهایش کوههای صبوی.
آرامگاه خواجوی کرمانی، برخلاف بسیاری از مشاهیر، نه گنبدی طلاکاری شده دارد و نه دیوارهای بلند مرمرین. پیکر محمود بن علی در سال ۱۳۱۵ شمسی با همت اداره فرهنگ فارس، در فضایی باز و با شکوهی ساده ساماندهی شد. این آرامگاه در میان یک محوطه باغمانند و مصفا قرار گرفته است. دو ستون سنگی کوتاه در بالا و پایین قبر او قرار دارد که بر آنها هیچ کتیبهای نیست؛ گویی شاعر میخواسته در سکوت و گمنامی، ناظرِ آمد و شدِ مسافرانِ شیراز باشد.
جاذبههای پنهان در کنار آرامگاه: در نزدیکی قبر، سه غار وجود دارد که هر کدام قصهای در دل دارند: ۱. غارِ اعتکاف: غاری که میگویند محل خلوتگزینی و عباداتِ عارفانه خواجو بوده است. ۲. غارِ نقشبرجسته: در کنار آرامگاه، نقشبرجستههایی از نبرد رستم و شیر و همچنین تصویر فتحعلیشاه قاجار بر دل کوه کنده شده که تضاد عجیبی میان تاریخ حماسی و روح لطیف شعر ایجاد کرده است. ۳. صفه با صفا: ایوانی سنگی که منظرهای بینظیر از شهر شیراز را زیر پای شما میگستراند؛ همان منظرهای که احتمالاً الهامبخشِ بسیاری از غزلهای او بوده است.
راهنمای دسترسی و اطلاعات بازدید
برای کسانی که میخواهند این اثر ملی (ثبت شده به شماره ۹۱۶) را از نزدیک ببینند، اطلاعات دقیق زیر راهگشای آنها خواهد بود:
- آدرس دقیق: شیراز، بلوار هفتتنان، مجاور دروازه قرآن، دامنه کوه صبوی، آرامگاه خواجوی کرمانی.
- موقعیت روی نقشه:
- ساعات بازدید: دربهای این مجموعه معمولاً از ساعت ۸:۰۰ صبح تا ۲۳:۰۰ شب به روی علاقهمندان باز است. (در ایام تعطیل و نوروز معمولاً تا نیمهشب پذیرای مسافران است).
- بهترین زمان بازدید: دمدمای غروب، زمانی که چراغهای شهر شیراز یکییکی روشن میشوند و نسیمِ تنگِ اللهاکبر میوزد، زیباترین زمان برای درک اتمسفرِ معنوی این مکان است.
نتیجهگیری: چرا خواجو هنوز زنده است؟
خواجوی کرمانی تنها یک نام در کتابهای تاریخ ادبیات نیست. او نماد «جستجو» است. نماد انسانی که از رفاه و آسایش میگذرد تا به معنا برسد. داستان زندگی او به ما میآموزد که برای بزرگ شدن، باید هجرت کرد؛ چه هجرت در زمین و چه هجرت در درون.
او به ما یاد میدهد که چگونه میتوان به گذشتگان (مثل فردوسی و نظامی و سعدی) احترام گذاشت، اما مقلد صرف باقی نماند و راهی نو گشود. میراث خواجو، جسارت در نوآوری و ظرافت در بیان است. امروز، وقتی در کنار دروازه قرآن شیراز میایستیم و به مقبره او مینگریم، باید بدانیم که مردی آنجا خفته است که اگر نبود، شاید دیوان حافظی که امروز در طاقچه خانههایمان داریم، رنگ و بوی دیگری داشت. او باغبانِ باغِ شعر فارسی بود که نهالها را پیوند زد تا گلهای رنگارنگ قرنهای بعد بشکفند.