اگر بخواهید یک نام را از تمام تاریخ معاصر ایران انتخاب کنید که هم نماد قدرت باشد و هم نماد سقوط، هم جلال و هم فاجعه — احتمالاً آن نام «امیرعباس هویدا» است. مردی که بیش از یک دهه سکان نخستوزیری ایران را در دست داشت؛ روشنفکری پاریسدیده، ادبدوست، ورزنده در چند زبان، با گل همیشه بهار در یقه — که در آخر، نه پشت تریبون و نه در پشت میز مذاکره، بلکه در حیاط یک زندان، روبهروی گلوله ایستاد.
هویدا یکی از مهمترین چهرههای سیاسی ایران در قرن بیستم است. نه فقط به خاطر آنکه طولانیترین دوره نخستوزیری تاریخ مدرن ایران را داشت — از ۷ دی ۱۳۴۳ تا ۱۶ مرداد ۱۳۵۶ — بلکه به خاطر آنکه زندگی، قدرت، و مرگ او آیینهای است از دوران پهلوی دوم: با تمام درخششها، تضادها، و تراژدیهایش.
این مقاله میکوشد تصویری واقعی، انسانی، و مستند از هویدا به دست دهد؛ از تهران ۱۲۹۷ تا تیرباران ۱۳۵۸. برای ایرانیهایی که میخواهند بدانند این مرد واقعاً که بود.
مشخصات فردی امیرعباس هویدا
- نام کامل: امیرعباس هویدا
- تاریخ تولد: ۲۸ بهمن ۱۲۹۷ (۱۸ فوریه ۱۹۱۹)
- محل تولد: تهران، ایران
- تاریخ درگذشت: ۱۸ فروردین ۱۳۵۸ (۷ آوریل ۱۹۷۹)
- محل درگذشت: زندان قصر، تهران
- ملیت: ایرانی
- تحصیلات:
- کارشناسی ارشد علوم سیاسی و اقتصاد از دانشگاه آزاد بروکسل
- تحصیل در رشته تاریخ در دانشگاه سوربون
- سمت شاخص: نخستوزیر ایران (۱۳۴۳ تا ۱۳۵۶)
- مدت نخستوزیری: ۱۲ سال و ۶ ماه (طولانیترین دوره در تاریخ معاصر ایران)
- حزب سیاسی: حزب ایران نوین، سپس دبیرکل حزب رستاخیز
- نام پدر: حبیبالله هویدا (عینالملک)
- نام مادر: افسرالملوک
- همسر: لیلا امامی (ازدواج بدون فرزند)
- فرزندان: نداشت
- زبانها: فارسی، فرانسه، انگلیسی، عربی، ترکی
- ویژگی شخصیتی شاخص: روشنفکر، ادبدوست، مسلط به دیپلماسی بینالملل، مشهور به گل همیشهبهار در یقه کت

هویدا از کجا آمد؟ تبار، کودکی و شکلگیری شخصیت
امیرعباس هویدا در ۲۸ بهمن ۱۲۹۷ خورشیدی (۱۸ فوریه ۱۹۱۹ میلادی) در تهران به دنیا آمد. پدرش حبیبالله هویدا، ملقب به «عینالملک»، دیپلماتی باسابقه بود که دوران قاجار را دیده بود و در وزارت خارجه ایران خدمت کرده بود. نیای پدری هویدا با آیین بهایی ارتباط داشت — همین مسئله بعدها به یکی از اتهامات اصلی در دادگاه انقلابیاش تبدیل شد، هرچند خود امیرعباس هیچگاه پیرو این آیین نبود و انسانی غیرمذهبی شناخته میشد.
مادرش افسرالملوک، از نوادگان خاندان قاجار و زنی عمیقاً مذهبی بود. این تضاد میان پدر و مادر — عینالملک با ریشههای بهایی و افسرالملوک شیعهمذهب — تأثیر عمیقی بر روحیه هویدا گذاشت و او را به انسانی پیچیده، چندوجهی، و با هویتی ترکیبی تبدیل کرد.
هویدا دوران کودکی را در تهران گذراند و آموزش ابتدایی را در همین شهر دید. با این حال، زندگی دیپلماتیک پدر، او را به جاهای دیگر نیز کشاند. دورهای را در بیروت، در مدرسهای فرانسوی، گذراند و همانجا بود که عاشق ادبیات فرانسه شد. برادرش فریدون هویدا — که بعدها نویسنده و دیپلمات شناختهشدهای شد — در کنارش بزرگ میشد.
هویدا در سنین نوجوانی پدرش را از دست داد. همین امر، پیوند عاطفی عمیقی با مادرش ایجاد کرد که تا پایان عمر ادامه داشت.
تحصیل در اروپا؛ هویدای روشنفکر و دیپلماتِ جوان
پس از دوران بیروت، هویدا راهی اروپا شد. در دانشگاه آزاد بروکسل (Université Libre de Bruxelles) در رشته علوم سیاسی و اقتصاد تحصیل کرد و کارشناسی ارشد گرفت. سپس برای دکترا به دانشگاه سوربون پاریس رفت و در رشته تاریخ فارغالتحصیل شد.
پاریس برای هویدا صرفاً یک مکان تحصیلی نبود شهری بود که او را شکل داد. در آنجا با ادبیات، فلسفه، هنر مدرن، و جریانهای فکری چپ آشنا شد. دوستیهایش با ایرانیهای چپگرا مثل احسان طبری و ایرج اسکندری به او رنگی از «چپ» داد که تا آخر عمر دنبالش بود البته این برچسب بیشتر از سوی رقبا و دشمنانش بود تا واقعیت.
هویدا به زبانهای فارسی، فرانسه، انگلیسی، عربی، و ترکی مسلط بود. این چندزبانگی به او در مذاکرات دیپلماتیک و بینالمللی کمک فراوان کرد.
از وزارت خارجه تا نفت؛ مسیر هویدا به سوی قدرت
هویدا پس از بازگشت به ایران در سال ۱۳۲۱، چند ماهی استراحت کرد و سپس داوطلبانه وارد ارتش شد چیزی که بسیاری از مقامات همنسلش از آن گریختند. به خاطر تحصیلات عالی، مستقیماً وارد دانشکده افسری شد. این تصمیم آگاهانه، نشانهای بود از شخصیتی که عمدتاً خلاف جریان عمل میکرد.
پس از ارتش، وارد وزارت خارجه شد و در سفارتخانههای ایران در پاریس (۱۳۲۴-۱۳۲۶)، بن (۱۳۲۶-۱۳۳۰)، آنکارا (۱۳۳۶)، و نیز در دفتر کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در ژنو (۱۳۳۱-۱۳۳۵) خدمت کرد. در ژنو به عنوان افسر ارتباطی برای پناهندگان در آسیا، آفریقا، و امریکا سفر کرد.
در سال ۱۳۳۷، هویدا به شرکت ملی نفت ایران پیوست و در هیئت مدیره آن قرار گرفت. این دوره، با اوجگیری درآمدهای نفتی و تحولات اقتصادی مهم همراه بود. سال ۱۳۴۳، وزیر دارایی در کابینه حسنعلی منصور شد.
منصور در بهمن ۱۳۴۳ توسط یک تندرو مذهبی ترور و کشته شد. همین رویداد، در عرض چند روز، هویدا را به صندلی نخستوزیری رساند.
هویدا نخستوزیر ایران؛ ۱۲ سال و نیم در رأس قدرت
در ۷ دی ۱۳۴۳ (۲۷ ژانویه ۱۹۶۵)، شاه محمدرضا پهلوی امیرعباس هویدا را به نخستوزیری منصوب کرد. هویدا این پست را تا ۱۶ مرداد ۱۳۵۶ (۷ اوت ۱۹۷۷) — یعنی ۱۲ سال و ۶ ماه — حفظ کرد. این طولانیترین دوره نخستوزیری در تاریخ مدرن ایران است.
در دوران نخستوزیری هویدا، ایران تحولات بزرگی را تجربه کرد. درآمدهای نفتی، بهویژه پس از جهش قیمت نفت در سالهای ۱۳۵۱-۵۲، به اوج رسید و ایران به یک «قدرت منطقهای» تبدیل شد. هویدا برنامههای توسعه اقتصادی، اصلاح قانون مالیاتی، تثبیت قیمتها، و واگذاری اختیارات بیشتر به مقامات استانی را پیگیری کرد.
یکی از رویدادهای مهم دوران هویدا، جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی در تختجمشید (مهر ۱۳۵۰) بود که با حضور صدها رهبر و مقام جهانی برگزار شد. این رویداد از یک سو نماد اوج اقتدار پهلوی بود و از سوی دیگر، با هزینههای گزاف، موجی از انتقادات داخلی برانگیخت.
هویدا پیوندی نزدیک با حزب ایران نوین داشت — حزبی که در دهه ۱۳۴۰ به حزب حاکم تبدیل شد. در سال ۱۳۵۴، نظام چندحزبی منحل و حزب رستاخیز به تنها حزب قانونی کشور تبدیل شد. هویدا رهبری این حزب را پذیرفت — تصمیمی که بعداً یکی از نقاط اتهامی او در دادگاه انقلابی شد.
در دوران نخستوزیری هویدا، ایران همچنین عضو پیمان سنتو (CENTO) شد و مذاکراتی با شوروی درباره ساخت کارخانه ذوبآهن، خط لوله گاز، و بهرهبرداری از معادن آهن و زغالسنگ انجام داد.
شخصیت هویدا؛ چهرهای که تاریخ به یاد میآورد
هویدا در میان مقامات حکومت پهلوی، چهرهای کاملاً متفاوت داشت. گل همیشه بهار در یقهاش، مشخصه ظاهری او بود. کتاب میخواند، شعر میدانست، به ادبیات علاقه داشت. برخلاف بسیاری از همتایانش، هیچگاه ثروت شخصی انبوه نیندوخت — و این موضوع را برادرش فریدون بعدها در نامهای سرگشاده به میرزا مهدی بازرگان، نخستوزیر موقت، تأیید کرد.
برادرش فریدون هویدا در مقالهای که در نشریه «لوموند» فرانسه چاپ شد نوشت که «امیرعباس یکی از صادقترین و شجاعترین افراد در میان همکارانش بود؛ صادق از این رو که در طول ۱۴ سال خدمت ثروتی نیندوخت، و شجاع از آن رو که… وقتی میتوانست فرار کند، ماند.»
با این حال، هویدا ضعفهای جدی هم داشت. در طول دوره نخستوزیریاش، فساد اداری کاهش نیافت. دستگاه سرکوب ساواک فعال بود. آزادیهای سیاسی محدود ماند. او هر چقدر هم که روشنفکر بود، در نهایت ابزار دست شاهی بود که «اراده» میکرد و «حکم» میداد.
سقوط هویدا؛ از نخستوزیری تا زندان انقلاب
در ۱۶ مرداد ۱۳۵۶، شاه ناگهان هویدا را از نخستوزیری برکنار و به جایش جمشید آموزگار را منصوب کرد. هویدا به سمت وزیر دربار منصوب شد — پستی که در ظاهر افتخارآمیز اما در باطن کناری کردن بود.
در شهریور ۱۳۵۷، با اوجگیری اعتراضات انقلابی، هویدا از این سمت هم برکنار شد. در آبان ۱۳۵۷، به همراه بیش از ۶۰ مقام دیگر بازداشت شد. شاه تصور میکرد که دادگاه علنی هویدا، به عنوان قربانی، میتواند سیل انقلاب را بخواباند.
با فرار شاه در دی ۱۳۵۷، مأموران ساواک که نگهبان هویدا بودند گریختند. هویدا در شرایطی قرار گرفت که به راحتی میتوانست فرار کند — اما نکرد.
در مصاحبهای در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ (۱۳ فوریه ۱۹۷۹)، هویدا آشکارا گفت: «امروز در مرکز بازداشت تنها بودم. هیچ نگهبانی برای جلوگیری از فرارم نبود. اما تصمیم گرفتم خودم را تسلیم کنم، و به همین دلیل اینجا آمدم. اگر میخواستم فرار کنم، شش ماه پیش این کار را میکردم. اگر اتهامی وجود دارد، پاسخگو خواهم بود.»
محاکمه هویدا؛ دادگاهی که تاریخ آن را محکوم کرد
اولین جلسه دادگاه هویدا در دادگاه انقلاب اسلامی، در ساعت ۴۵ دقیقه بامداد ۲۴ اسفند ۱۳۵۷ (۱۵ مارس ۱۹۷۹) برگزار شد. کیهان گزارش داد که «هویدا زمانی که به دادگاه آورده شد و تماشاگران را دید، هنوز نمیدانست چرا از خواب بیدارش کردهاند.» او از ابتدا حق داشتن وکیل را نداشت.
قاضی دادگاه، آیتالله صادق خلخالی بود خلخالی در طول جلسه مدام بر هویدا فریاد میزد، او را «مفسد فیالارض» و «دستنشانده غرب» میخواند، و اجازه دفاع به او نمیداد.
جلسه دوم و آخر دادگاه در ۱۸ فروردین ۱۳۵۸ (۷ آوریل ۱۹۷۹) در زندان قصر برگزار شد. مجموع این دادگاه از بامداد تا پایان روز در مجموع کمتر از چند ساعت مؤثر به اعدام سابقترین نخستوزیر ایران ختم شد.
خلخالی بلافاصله حکم اعدام و مصادره اموال را اعلام کرد. هویدا را به حیاط زندان بردند. اما پیش از رسیدن به جایگاه تیرباران، حجتالاسلام هادی غفاری اسلحهای کشید و دو تیر به گردن هویدا شلیک کرد. هویدا روی زمین افتاد و زمزمه کرد که «کسی کارم را تمام کند.» لحظاتی بعد، یک تیر خلاص رهایش کرد.
آخرین جملهای که به هویدا نسبت میدهند این است که خطاب به نگهبان کنارش گفت: «قرار نبود اینطور تمام شود.»
همانطور که در تابناک نقل شده:
“غفاری خود قسم میخورد که هویدا را نکشته است و کسانی که او را به کشتن هویدا متهم میکنند به روز قیامت واگذار میکند. او «عباس میلانی» را مبتکر داستان معمای هویدا میداند و میگوید کتاب میلانی و اظهارات چند پهلوی «ابراهیم یزدی» به این مسائل دامن زده است.”
هویدا پس از مرگ؛ پیکر بینام در بهشتزهرا
پیکر هویدا پس از اعدام چندین ماه در سردخانه تهران نگه داشته شد. سرانجام، به خانوادهاش تحویل داده شد و در بهشتزهرای تهران، به عنوان «متوفای ناشناس»، دفن شد. محل دقیق قبر او سالها پنهان ماند.
جالب آنجاست که بر اساس برخی گزارشها — از جمله ادعای هادی غفاری — محل دفن هویدا در ابتدا در شهر عکا (اسرائیل) معرفی شده بود که سپس رد شد. روزنامهنگار مستقل عبدالله عبدی بعدها با تجزیهوتحلیل اسناد، محل واقعی آرامگاه او را در بهشتزهرا تهران شناسایی کرد.
هویدا در ترازوی تاریخ؛ قهرمان یا ابزار؟
ارزیابی هویدا در میان تاریخنگاران ایرانی و خارجی همواره بحثبرانگیز بوده است. عباس میلانی، محقق ایرانی-امریکایی دانشگاه استنفورد، در کتاب مشهورش «ابوالهول فارسی» (The Persian Sphinx) که در سال ۲۰۰۰ منتشر شد، تصویری پیچیده و انسانی از هویدا ارائه میدهد: مردی که هم نماد آرزوهای نسلی از تکنوکراتهای ایرانی بود و هم زندانی سیستمی که در آن خدمت میکرد.
منتقدان میگویند: هویدا در زمان نخستوزیریاش اجازه داد ساواک به سرکوب ادامه دهد، نظام یکحزبی را پذیرفت، و عملاً «قربانی مطیع» شاه شد. موافقان میگویند: او در چارچوب یک دیکتاتوری خدمت کرد، شخصاً فاسد نبود، و از انجام خدمات مؤثر اقتصادی و دیپلماتیک دریغ نکرد. هر دو نظر، سهمی از حقیقت دارند.
یکی از نکات قابل توجه آن است که سازمان عفو بینالملل (Amnesty International) در گزارش مارس ۱۳۵۹ (۱۹۸۰)، نام هویدا را در فهرست ۴۳۸ کسی که توسط دادگاههای انقلابی بین ابتدای کار تا ۲۱ مرداد ۱۳۵۸ محکوم شده بودند، ذکر کرد.
نتیجهگیری؛ هویدا و درسی که برای ایران ماند
امیرعباس هویدا — ۲۸ بهمن ۱۲۹۷ تا ۱۸ فروردین ۱۳۵۸ — نه یک شیطان بود و نه یک قدیس. او نخستوزیری بود که ۱۲ سال و نیم در رأس قدرت ایران ایستاد، در دورهای که ایران بیشترین رشد اقتصادی و در عین حال بیشترین تناقضات سیاسی را تجربه کرد.
زندگی هویدا درسهای مهمی دارد: قدرت بدون مسئولیتپذیری نهادی، حتی افراد با سواد و فرهیخته را هم به ابزار تبدیل میکند. خدمت در یک سیستم اقتدارگرا — هر چقدر هم که صادقانه — نمیتواند از زیر سؤال رفتن آن سیستم شانه خالی کند. و شاید مهمتر از همه: یک دادگاه چند ساعته برای یک نخستوزیر ۱۴ ساله، هرگز نمیتواند «عدالت» باشد — نه برای او، نه برای تاریخ.
هویدا گل همیشه بهار را در یقه داشت. همیشه. حتی در روزهای زندان. شاید این گل، تنها چیزی بود که از «انتخاب شخصی» در زندگی پر از اجبار او باقی مانده بود.