ابوالقاسم فردوسی (۳۲۹–۴۱۱ هجری قمری)، شاعر حماسهسرای ایرانی و خالق شاهنامه است؛ اثری سترگ که با بیش از پنجاه هزار بیت شعر، تاریخ، اسطوره و فرهنگ ایران پیش از اسلام را زنده نگه داشته است. فردوسی با زبان استوار و پارسی ناب خود، نقش بزرگی در پاسداری از هویت ملی ایرانیان ایفا کرد.
ادامه مطلب در این مقاله

اشعار کوتاه فردوسی
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
دلیران به شمشیر دارند دست
نه با ناله و آه و فریاد و بست
چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
ز گهواره تا گور دانش بجوی
که دانش بود زینت آرای روی
به کردار نیکو گرای و بدی
مکن تا توانی به هر ایزدی
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
ز گفتار دهقان یکی داستان
بپردازم از گفته باستان
بهترین اشعار فردوسی
چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
ز گهواره تا گور دانش بجوی
که دانش بود زینت آرای روی
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
ز گفتار دهقان یکی داستان
بپردازم از گفته باستان
اشعار فردوسی راجب مرگ
جهان پهلوانی و تاج و تخت
به کار آمد و به مرگ آمد خرد
ز کار دنیا دل بگرفت و دگر
به مرگ شد همه در دل را کمر
💠 💠 💠 💠 💠
نبرد و کشمکش و سرنوشت
برای مرگ است و از مرگ جز پیروزی نیست
اگر زنده میمانی، تنها شجاعت است
که در آن میدان جان میدهی از دلهای ناب
💠 💠 💠 💠 💠
به مرگ نه باید گریان شدن
که یاد کسی همیشه ماندگار باشد
برای کسی که در دلها جستجو کرد
نام و نیکویی، به مرگ از یاد برود
💠 💠 💠 💠 💠
مرگ اگرچه بر هر کسی میآید
دلیران همیشه از یاد نمیروند
با شجاعت و افتخار زندگی کردند
که مرگ نیز در نامشان خواهد ماند
💠 💠 💠 💠 💠
به مرگ رسیدن همچون رهایی است
از دنیای فانی، به جاودانی میرود
در پایان هر جنگی، به مرگ ما پایان مییابیم
ولی یادمان جاودانه در دلها باقی است.

اشعار حماسی فردوسی
چو رستم بدیدش برآشفت زود
ز زین برنهادش چو شیرِ دژم
یکی گرزِ گُنده به دست آورد
که از بیم او، کَس نیارست گُفت
💠 💠 💠 💠 💠
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
💠 💠 💠 💠 💠
بپوشید افراسیاب آن زمان
سپر کرد بر پشت و بگرفت عنان
چو آتش همی تافت ز آهنسپر
زمین شد ز خون دلیران هَدر
💠 💠 💠 💠 💠
چنین است کردار گردان سپهر
گهی بر فراز و گهی بر زِیرِ مهر
بباید که جز تخم نیکی نَکاشت
که جز تخم نیکی نمانَد به جاست
اشعار پند اموز و اخلاقی فردوسی
مپندار کِین رستگاری به زور
توان کرد و بر تخت شاهی صبور
کسی کو ز مردم کند پشت خم
نگردد جز از خواری و بیش غم
💠 💠 💠 💠 💠
میازار موری که دانهکش است
که جان دارد و جانِ شیرین خوش است
ستم بر ضعیفان، نه آیین ماست
که نیکی بماند، ستم بینواست
💠 💠 💠 💠 💠
ز گفتار بد دور دار ای پسر
که گفتار بد گردد اندر کمر
سخن چون به نیکی گراید، بماند
بدی گر بگویی، پشیمان بماند
💠 💠 💠 💠 💠
دلیر آن بود کو ز خشمش رهی
نه آن کو به خشم آوَرَد فرهی
خردمند باشد دلآرام و نرم
نه تند و سراسیمه، چون باد و گرم
💠 💠 💠 💠 💠
نهادِ بشر بر نپاید دراز
مکن بد که بینی به روزِ نیاز
سخن نیک و کردارِ نیکو به جای
به از تاج و تخت و کلاه و ردای

اشعار عاشقانه فردوسی
ز رخسار او چون پرندِ بهشت
سخن گفتن از لب، دل و جانْ به کِشْت
بدید و بر او دل فروبست سخت
همه هوش زال از سرش شد به رَخت
💠 💠 💠 💠 💠
اگر با تو خوش بود دیدار من
مبادا جز از تو خریدار من
چو خورشید باشی به بالین من
مبادا به جز تو فرین من
💠 💠 💠 💠 💠
ز مهر تو دل برنگیرد کسی
که بی مهر تو برنشیند بسی
همی سوخت جانم در آتش ز مهر
ندارم ز دستت به دل هیچ صبر
💠 💠 💠 💠 💠
همه کارها گر به مهر است و پیوند
نه سختی بماند، نه اندوه و بند
چو دل در دلِ یار آرام یافت
جهان را چو باغی پر از کام یافت
اشعار وطنی/ میهن دوستی فردوسی
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
💠 💠 💠 💠 💠
ز بهر بر و بوم و فرزند خویش
زن و کودک و خویش و پیوند خویش
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که ایران به دشمن دهیم
💠 💠 💠 💠 💠
از آنرو که ایران نباشد خراب
که دشمن نیارد در او راه یاب
همه جنگجویند با نام و ننگ
به گیتی نباشد بهجز داد و جنگ
💠 💠 💠 💠 💠
همه جای جنگی دلیران بدی
همه بوم پرهنر ایران بدی
ز دانش جهان شد پر از آبروی
همه خاکِ ایران پر از گفتوگوی
💠 💠 💠 💠 💠
همه کشور ایران بُوَد پرهنر
نخواهد شدن زین سخن در به در
خداوند جان و خرد یار باد
همه خاک ایران نگهدار باد
💠 💠 💠 💠 💠
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
نمیرم از این پس که من زندهام
که تخم سخن را پراکندهام

اشعار تاریخی فردوسی
به جمشید بر گوهر افشاندند
مران روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
برآسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
💠 💠 💠 💠 💠
دو مارِ سیاه از دو کتفش برست
که از مغزِ مردم همی داشت پست
چو ضحاک بر تخت بنشست شاد
به بیداد دل در جهان کرد باد
به فرّه نه، با فریب و فسون
برآمد به شاهی، نه با رهنمون
💠 💠 💠 💠 💠
چو فریاد برزد ز دل کاوهی
ز دستِ ستمگر شدی آگهی
برافراشت او سر ز خاک نژند
دلیران بر او گشتند همپیوند
ببرد آن درفش از میانِ میان
شد از باد مشکین، چو سرو روان
💠 💠 💠 💠 💠
به تاریخ شد داستانی دراز
ز گردنکشان و ز شاهانِ راز
چو آمد به یزدگردِ شهریار
ز ایران تهی شد سراسر دیار
نماند از بر تخت، جز نام او
نه زین بر سوار و نه گُرد از گروه
ابیات فردوسی در مورد نقش زنان و زن محوری
چو رودابه آن ماه رخسارِ نغز
گشاد از جگر آتش مهرِ زغز
ز بالا چنان چون سمن بر سرشت
ز دانش روانش پر از باد بهشت
💠 💠 💠 💠 💠
منم تهمینه، دختِ سَامَنشهَور
ز من مَشکن این عهد و پیمان و زور
نخواهم جز از تو به گیتی همال
نه از شهر ایران، نه از زابلسِپاه
💠 💠 💠 💠 💠
به بالین گردآفرید آمدند
زبان و دل از بیم بد شد بلند
کمر بر میان بست چون پیل مست
بیامد به میدان به کردار شست
💠 💠 💠 💠 💠
زن و کودک و خواسته یاد دار
که همواره باشند با شهریار
زنان را ستایش بود در جهان
نگه دار گفتار فرخ مهان

اشعار فردوسی راجب وفاداری
سیاوش نیامد ز پیمان بُرون
نه ترس از پدر داشت، نه از اندرون
به پیمان که با پادشاهش بُدی
بر آن عهد و پیمان نگهدار بُدی
💠 💠 💠 💠 💠
چنین گفت رستم به شاهِ جهان
که من جان نهم، لیک نازم به نام
به جان تو سوگند و شمشیرِ شاه
که هرگز نگردم ز پیمانِ راه
💠 💠 💠 💠 💠
به فرزند خود مهر بسیار داشت
غم از مرگِ شاهِ سیاوش گُذاشت
بماند از برای کیخسرو به رنج
نه از درد تن گفت، نه داد گنج
💠 💠 💠 💠 💠
وفا کن چو خواهی که باشی بزرگ
ز نامآوران یادگاری به برگ
که بیوفا را نماند نشان
ز کردار او ننگ دارد جهان
اشعار فردوسی راجب توصیف طبیعت و صحنه های فصلی
چو آید بهار و شود خاک نرم
به بوی گلاب و به رنگ شَرم
درختان همه گُل برافشاندهاند
چو لبها به خندان در افشاندهاند
ز خاور برآید سرِ ابرِ ناز
شود سبز گیتی چو دیبای راز
💠 💠 💠 💠 💠
چو آید خزان برگ ریزان شود
زمین ز آسمان خشمنازان شود
درختان ز غم برگ، بر خاک ریز
چو گریان دو چشم، از سرِ سوز و چیز
💠 💠 💠 💠 💠
زمین شد چو روی پلنگ سیاه
سپید از برف و سیاه از گناه
نیامد ز خورشید بر چرخ نور
نه بوی گل آمد، نه آواز شور
همه باد و باران و بیم و هراس
نهان شد ز خرشید پرتو شناس
💠 💠 💠 💠 💠
بهاری بیاراست گویی بهشت
ز مشک و ز عنبر کسی برنگشت
ز بس گل که بنشست بر شاخ سرو
شد از باد و باران روان چشمِ غم

اشعار فردوسی راجب آداب جنگ و پهلوانی
بدو گفت رستم: «که من رستمم
ز دستان سام و ز شاهکرم
بیفکن سلاح و بیارای روی
مگر کز دل تو شود دور، گُوی»
💠 💠 💠 💠 💠
نخستین فزونتر ز گفتِ خرد
که آموزد آنکس که بر بگذرد
پدر چون پسر را دهد پند و رای
شود پهلوانی سزاوار جای
💠 💠 💠 💠 💠
ز زخم سیاوش تنش چاک شد
ز دیده همگان دل پر از خاک شد
بران کشته گریان شدند از سپاه
که پهلوانی بُد و پاکراه

اشعار فردوسی راجب مادر
به رودابه آن مادر که بود پاک
بر آن شوق، فرزند به دنیا شاد
که از او رستم خواهد آمد، بماند
به تندی و رشک همه گیتی زبانی
💠 💠 💠 💠 💠
سیاوش نه چون مادر و نه چون پدر
خلافی نمیکند ز حرف دلبر
که در دل خود مهر فرنگیس دارد
به یاد او همیشه راه رو دارد
💠 💠 💠 💠 💠
ز مادر زبانی و به دست آراسته
که از او خرد و دلیری بر افراشته
ز مادر به جایگاه نیرویی رسید
که فردا به روزگار دنیا شود گرید
💠 💠 💠 💠 💠
چه خوش گفت رودابه مادر تو،
که بیمهر و فریب، زندگی گردد جفا
که مهر مادر، همواره بقا است
نگهدار دل در راه دنیا
اشعار فردوسی راجب خدا
خداوند را در دل و جان مَده
که هر که به عقل و دل راه برد
به عدل و به راستی گر بگردد
به سوی خداوند همیشه میرود
💠 💠 💠 💠 💠
چو خواهد خداوند به شاهی دلی
به دل رهنموده، به دست رسیدهگی
که در دست قدرت خداوند باشد
به خود هیچ نپاید، که در خاک باشد
💠 💠 💠 💠 💠
به یاد خداوند، توکل کن به راه
که راهی بیابند دلهای سپاه
خداوند به عدل و برکت دهد
که در هر دو جهان برکت باشد

اشعار فردوسی راجب اصالت
نژاد و گهر نیست بنیاد مرد
که بر دانش و راستی بایدش گرد
خرد دارد و رای و فرهنگ و دین
کزین شاد باشد دلِ پاک بین
💠 💠 💠 💠 💠
چو فرزند دارد خردمند و رای
نژادش نباشد به جز رهنمای
تو با نیکمردان نگه کن خوی
نه با زاد و بوم و نه با رنگ و روی
💠 💠 💠 💠 💠
تو را نیکبختی بود در خرد
نه در گوهر و تخت و تاج و نبرد
کسی کو خرد را نهد پیشه خویش
به یزدان بود جان او را سپیش
💠 💠 💠 💠 💠
نژاد و بزرگی به دانش بود
نه بر گوهر و نام و آرایش بود
💠 💠 💠 💠 💠
هنر برتر از گوهر آمد پدید
که گوهر ندارد ز دانش کلید
اشعار فردوسی راجب مهربانی
مهربانی چو نور از جان بر دلها تابید
که سایه سیهروزی را از جهان ربود
نه ستمی که آرد رنج به دلی تنها
که مهر چون گل، به هر کجا خوش بو داد
💠 💠 💠 💠 💠
در دلهای نیکو، مهربانی خانه کند
که بی مهر، نه دل مانَد و نه وفا پابرجا
بشنو از خردمند که گفت این سخن راست
که مهر و وفا بود سرمایهی جاودان
💠 💠 💠 💠 💠
مهربانی به دل، چراغ راه است
که بی آن، زندگی چو شب بیماه است
💠 💠 💠 💠 💠
دل مهربان به جهان آرام دهد
زخمی را به مرهم نرم سازد
💠 💠 💠 💠 💠
ز مهر تو، دل من شد تابناک
به هر کوی تویی، دلنواز و پاک
💠 💠 💠 💠 💠
مهربانی نه تنها زبان است
که کرد دلها به هم پیوند و جان است

اشعار فردوسی راجب علم
نه هر دانا به دانش آگاه است
که دانایی ز راه نیکوست
کز دانش دل روشن گردد
و دیدهی جان روشن شود
💠 💠 💠 💠 💠
اگر به کار دانش پردازی
جهان از تاریکی رهیابد
چو مهربانی و خرد همپا
بخشند روز و شب آباد
💠 💠 💠 💠 💠
دانش چو زره است بر تن پاک
نگهدار تن از بلا و تندباد
💠 💠 💠 💠 💠
کسی که دانش در دل دارد
همچو خورشید در دل شبهاست
💠 💠 💠 💠 💠
دانش چو بر دل بنشیند
پهلوانی جاودان شود
💠 💠 💠 💠 💠
بیدانش مرده، بیزندگی
بینور چراغ در بیابانی




