100% زندگینامه خشایارشا | شاه بزرگ هخامنشی، فتح یونان، تخت‌جمشید و میراث جاویدان ایران

در میان دود و غبار تاریخ، نامی طنین‌انداز است که یونانیان از شنیدنش لرزیدند و پارسیان او را مایه فخر تخت‌جمشید دانستند؛ خشایارشا، شاهی که وارث امپراتوریِ «داریوش بزرگ» و نوه «کوروش کبیر» بود. او نه فقط برای فتح خاک، که برای تسخیرِ ابدیت گام برمی‌داشت.

«من خشایارشا هستم، شاه بزرگ، شاهِ شاهان، شاهِ کشورهای دارای ملل بسیار، شاه در این زمین بزرگ و پهناور.» — (کتیبه خشیارشا در تخت‌جمشید)

مشخصات فردی خشایارشا

  • نام: خشایارشا
  • لقب: شاه بزرگ، شاهِ شاهان
  • پدر / مادر: داریوش بزرگ / آتوسا (دختر کوروش کبیر)
  • فرزند: اردشیر
  • ملیت: ایرانی، هخامنشی
  • دستاورد: فتح یونان، ساخت تخت‌جمشید و کاخ هدیش، پل هلسپونت
  • ویژگی‌ها: فرمانده نظامی، عاشق هنر و معماری، مصلح مذهبی
  • سال مرگ: ۴۶۵ پیش از میلاد

میراث‌دارِ خونِ کوروش؛ نبردی برای حقِ پادشاهی

داستان خشایارشا از میدان جنگ آغاز نشد، بلکه از تالارهای قصر شوش و بحث بر سر «خونِ شاهی» جان گرفت. او پسر ارشد داریوش نبود، اما پسرِ «آتوسا» بود؛ دختر کوروش بزرگ. او از دو سو به رگ و ریشه بنیان‌گذاران ایران پیوند می‌خورد. وقتی برادر بزرگترش «آرتوبازان» ادعای تاج و تخت کرد، خشایارشا با تکیه بر اصالت مادری و تدبیر پدر، ثابت کرد که پادشاهی در ذات اوست.

«هرودوت می‌گوید: آتوسا نفوذ بی‌کرانی بر داریوش داشت و به او یادآوری کرد که خشایارشا ثمره پیوند دو فاتح بزرگ است.» — (هرودوت، تاریخ هرودوت)

نخستین آزمون آتش؛ سرکوب شورش‌های نیل و بابل

پس از مرگ داریوش کبیر، امپراتوری با لرزه‌هایی لرزید. مصر، سرزمین فرعون‌ها، و بابل، شهرِ برج‌های بلند، سر به طغیان برداشتند. خشایارشا برخلاف تصور دشمنانش که او را جوانی بی‌تجربه می‌پنداشتند، با قاطعیتی مثال‌زدنی وارد عمل شد. او نشان داد که دستِ نوازش کوروش، حالا به مشتِ آهنین خشایارشا تبدیل شده است تا نظم جهانی حفظ شود.

«او به بابل رفت و به شورشیان فهماند که پادشاهی که از اهورامزدا فرمان می‌گیرد، هرگز در برابر آشوب سر خم نمی‌کند.» — (اومستد، تاریخ شاهنشاهی هخامنشی)

گذار از هرودوت؛ فراتر از یک “شاهِ مستبد”

تاریخ‌نگاران یونانی سعی کرده‌اند خشایارشا را پادشاهی احساساتی و تندخو نشان دهند که حتی به دریا شلاق می‌زند. اما حقیقت در زیر ستون‌های تخت‌جمشید نهفته است. او مردی بود که عاشق هنر، معماری و نظم بود. او می‌خواست مرزهای تمدن را نه با خون، که با شکوهِ معماری جاویدان کند. خشایارشا در واقع پروژه‌های نیمه‌تمام پدرش را به کمال رساند.

«خشایارشا می‌گوید: به خواست اهورامزدا، من این تالار هدایا (دروازه ملل) را ساختم تا شکوهِ پارس به چشم جهانیان بیاید.» — (کتیبه دروازه ملل)

سایه سنگین پدر؛ خشایارشا در جستجوی هویت مستقل

او همیشه با نام داریوش بزرگ مقایسه می‌شد. داریوش جاده‌ها را کشیده بود و سکه ضرب کرده بود؛ حالا خشایارشا باید کاری می‌کرد که نامش از سایه پدر فراتر رود. لشکرکشی به یونان، بیش از آنکه یک انتقام برای شکستِ «ماراتن» باشد، تلاشی بود برای اثبات اینکه خشایارشا می‌تواند آنچه پدرش ناتمام گذاشت را به سرانجام برساند.

«پلوتارک می‌نویسد: او می‌خواست تمام جهان را زیر یک پرچم بیاورد تا دیگر هیچ پدری در سوگ پسرش در جنگ‌های مرزی ننشیند.» — (پلوتارک، اخلاقیات)

پلی بر روی تاریخ؛ وقتی دریا تسلیمِ اراده پارس شد

شاهکار مهندسی خشایارشا، ساخت پل بر روی «هلسپونت» (تنگه داردانل) بود. او با اتصال صدها کشتی به یکدیگر، آسیا را به اروپا دوخت. این نه فقط یک حرکت نظامی، بلکه پیامی به تمام یونان بود: «طبیعت نیز در برابر اراده شاهنشاه ایران زانو می‌زند.» او از مرزهای جغرافیایی گذشت تا وارد قلمروی اسطوره‌ها شود.

«خشایارشا خطاب به دریا گفت: پادشاه ما از تو عبور خواهد کرد، چه بخواهی و چه نخواهی، چرا که او فرمانروای زمین و آب است.» — (برگرفته از روایات یونانی)

عبور از دروازه‌های اروپا؛ لشکری که زمین را می‌لرزاند

وقتی خشایارشا تصمیم گرفت انتقام شکست پدرش در ماراتن را بگیرد، عظیم‌ترین ارتش تاریخ باستان را گرد هم آورد. مورخان می‌گویند وقتی این لشکر راه می‌رفت، رودخانه‌ها خشک می‌شدند. او نه‌تنها سرباز، که جاده‌سازان، مهندسان و کاشفان را با خود برد. او می‌خواست یونان را نه فقط فتح، بلکه بخشی از نظم نوین جهانی پارس کند.

«هرودوت ادعا می‌کند که تعداد لشکریان او به دو میلیون نفر می‌رسید؛ هرچند اغراق‌آمیز است، اما نشان‌دهنده وحشتی است که نام خشایارشا در دل اروپا افکنده بود.» — (تومانیان، تاریخ باستان)

صخره‌های خونین ترموپیل؛ رویارویی دو اراده

در تنگه باریک ترموپیل، جایی که دریا به کوه تکیه داده بود، خشایارشا با لئونیداس و ۳۰۰ اسپارتی روبرو شد. یونانیان گمان می‌کردند می‌توانند جلوی طوفان را بگیرند. خشایارشا چهار روز صبر کرد تا آن‌ها داوطلبانه تسلیم شوند، اما وقتی غرور اسپارتی پاسخ داد «بیا و آن‌ها را بگیر»، شاهنشاه فرمان حرکت «گارد جاویدان» را صادر کرد.

«خشایارشا خطاب به فرستاده یونانی گفت: تیرهای ما چنان زیاد است که خورشید را تیره و تار می‌کند؛ و یونانی پاسخ داد: پس در سایه خواهیم جنگید.» — (دیودور سیسیلی، کتاب تاریخ)

آتن در آتش؛ وقتی پایتختِ فلاسفه سقوط کرد

پس از گذشتن از ترموپیل، دیگر هیچ مانعی جلودار پارسیان نبود. خشایارشا به آتن رسید، شهری که سال‌ها پیش به لشکریان ایران توهین کرده بود. او آکروپولیس را به آتش کشید تا نشان دهد که توهین به اقتدار ایران بی‌پاسخ نمی‌ماند. اما برخلاف سردارانش، او در میانه شعله‌ها، به دنبال پیامی برای آیندگان بود؛ او می‌خواست ثابت کند که انتقام، حقِ پادشاه است.

«او پس از فتح آتن، پیکی به شوش فرستاد تا مژده دهد که انتقام خونِ ایرانیانِ ریخته شده در ماراتن گرفته شده است.» — (پیرنیا، تاریخ ایران باستان)

سالامیس؛ فریبِ دریا و چرخشِ چرخِ گردون

در نزدیکی جزیره سالامیس، ورق برگشت. خشایارشا بر فراز تپه‌ای طلایی نشست تا پیروزی نهایی ناوگان دریایی‌اش را تماشا کند، اما تنگنای آب و فریبِ «تمیستوکلس» (سردار یونانی)، کشتی‌های غول‌پیکر ایرانی را در دامی مرگبار انداخت. این لحظه، نقطه عطفِ زندگی او بود؛ جایی که متوجه شد دریا، برخلاف خاک، به هیچ پادشاهی وفادار نیست.

«ایسخیلوس، نمایشنامه‌نویس یونانی که خود در جنگ بود، می‌نویسد: ناله‌ای از میان کشتی‌های پارسی برخواست، چرا که شاه در تماشای غرق شدنِ شکوه خود بود.» — (ایسخیلوس، نمایشنامه پارسیان)

بازگشتِ پیروزمندانه به پارسه؛ فاتحی که شکست نخورد

بسیاری از مورخان غربی سالامیس را پایانِ خشایارشا می‌دانند، اما حقیقت این است که او به هدف اصلی‌اش رسیده بود: تنبیه آتن و تثبیت مرزها. او یونان را به سردارش «مردونیه» سپرد و خود به ایران بازگشت تا بزرگترین پروژه عمرانی تاریخ را به پایان برساند. او دریافت که پادشاهی جاویدان، نه در میدان جنگ، که در میان سنگ‌های تراشیده شده تخت‌جمشید ساخته می‌شود.

«خشایارشا در کتیبه‌ای می‌گوید: من به یاری اهورامزدا کارهای بسیاری کردم که پیش از من نشده بود؛ آنچه را پدرم ساخت، من پاس داشتم و بر آن افزودم.» — (کتیبه XPa در تخت‌جمشید)

نبرد با تاریکی؛ اصلاحات مذهبی و مبارزه با دیوان

خشایارشا تنها یک جنگجو نبود، او یک مصلح مذهبی سخت‌گیر بود. او در کتیبه معروف «دیوان»، اعلام کرد که پرستش خدایان دروغین (دیوها) را ممنوع کرده و معابد آن‌ها را ویران ساخته است. او می‌خواست ایدئولوژی یگانه‌پرستی زرتشتی را در تمام قلمرویش یکپارچه کند تا اتحاد سیاسی با اتحاد معنوی گره بخورد.

«آنجا که پیش از این دیوان پرستش می‌شدند، من به فرمان اهورامزدا پرستشگاه‌های آنان را برانداختم و اعلام کردم اهورامزدا را باید ستایش کرد.» — (کتیبه دیوان، خشایارشا)

معمارِ رویاها؛ وقتی سنگ‌ها به سخن درمی‌آیند

اگر داریوش تخت‌جمشید را بنیان نهاد، خشایارشا آن را به روحی بدل کرد که هنوز پس از ۲۵۰۰ سال در کالبد ایران می‌دمد. او «تالار صد ستون» را بنا کرد؛ مکانی که نه برای جنگ، بلکه برای صلح و پذیرش ملل طراحی شده بود. او عاشق ظرافت بود. نقوش برجسته‌ای که هدیه‌آوران را با لباس‌های محلی‌شان نشان می‌دهد، گواهی بر نگاه متکثر او به امپراتوری پهناورش است.

«پوپ، مورخ بزرگ هنر می‌گوید: خشایارشا سنگ را نه به عنوان ماده‌ای سخت، بلکه به عنوان حریری برای ثبت عظمتِ اندیشه ایرانی به کار گرفت.» — (آرتور آپهام پوپ، بررسی هنر ایران)

کاخِ هدیش؛ خلوتگاهِ شاهنشاه در قلبِ پارسه

بر بلندترین نقطه صفه تخت‌جمشید، خشایارشا کاخ اختصاصی خود یعنی «هدیش» را بنا کرد. معماری این کاخ با تمام بناهای دیگر متفاوت بود؛ جایی که نور خورشید به گونه‌ای بر سنگ‌های صیقل‌خورده می‌تابید که گویی دیوارها از خود نور تولید می‌کنند. اینجا جایی بود که شاه از هیاهوی جنگ‌های یونان فاصله می‌گرفت و به آبادانی سرزمینش می‌اندیشید.

«در کتیبه‌های هدیش آمده است: این کاخ را خشایارشا ساخت؛ باشد که اهورامزدا این کشور را از دروغ، خشکسالی و دشمن محفوظ بدارد.» — (کتیبه کاخ هدیش)

زنانِ پرده‌نشین؛ قدرت در لایه‌های پنهان دربار

زندگی خشایارشا تنها در میدان نبرد و تالارهای عمومی خلاصه نمی‌شد. در پشت پرده‌های ابریشمی دربار، زنانی چون «آمستریس» (ملکه مقتدر) و روایت‌هایی مانند داستان «استر»، نقشی کلیدی در تصمیمات سیاسی داشتند. برخلاف تصویرِ کلیشه‌ای، زنان در دوره او دارای استقلال مالی و نفوذ سیاسی بودند و گاه تقدیر یک ایالت را رقم می‌زدند.

«در لوح‌های گلی باروی تخت‌جمشید، نام زنانی ثبت شده که پا‌به‌پای مردان در مدیریت منابع امپراتوری سهم داشتند و جیره سفر دریافت می‌کردند.» — (کتیبه‌های بخش اداری تخت‌جمشید)

خیانت در سایه‌روشنِ راهروها؛ فرجامِ تلخِ یک اسطوره

هیچ قدرتی جاویدان نیست. در سال ۴۶۵ پیش از میلاد، در شبی که آرامش بر کاخ‌های شوش سایه افکنده بود، خیانت از جایی روی داد که خشایارشا هرگز گمان نمی‌کرد. «اردوان»، فرمانده گارد محافظ شاه، با همدستی یکی از خواجه‌سرایان، به اتاق خواب شاه راه یافت. خشایارشا، مردی که دریاها را شکافته بود، در بستر خود و به دست نزدیکانش کشته شد.

«کتزیاس روایت می‌کند: شاهی که از هزاران تیرِ یونانی جان سالم به در برده بود، مغلوبِ طمعِ کسانی شد که نان‌خورِ سفره‌اش بودند.» — (کتزیاس، پرسیکا)

میراثی که هرگز خاک نشد

پس از او، پسرش «اردشیر درازدست» بر تخت نشست، اما رد پای خشایارشا در تاریخ پاک نشد. او امپراتوری را در اوج وسعت به جانشینش سپرد. اگرچه یونانیان او را شکست‌خورده خواندند، اما حقیقت جغرافیایی نشان می‌دهد که در زمان او، ایران از سند تا نیل و از دانوب تا آمودریا را در بر می‌گرفت؛ نظمی که تا قرن‌ها تکرار نشد.

«گیرشمن می‌نویسد: خشایارشا حلقه اتصالِ نبوغِ کوروش و داریوش به دورانِ ثباتِ هخامنشی بود؛ او پارس را به مرکز جهان تبدیل کرد.» — (رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام)

نتیجه‌گیری: شاهی برای تمام فصول

خشایارشا را نباید تنها با عینک مورخان مغرض یونانی نگریست. او انسانی بود با تمام ابعادِ پیچیده: گاه تندخو در برابر لجاجتِ دشمن، و گاه بخشنده در برابر مللِ تابعه. او مردی بود که میان «شمشیر» و «قلم‌تراشِ سنگ‌تراشان» توازن برقرار کرد. اگر کوروش ایران را ساخت و داریوش آن را نظم داد، خشایارشا به آن «شکوه و جلال» بخشید. او معمارِ عصرِ طلایی پارس بود که نامش با ستون‌های سنگی تخت‌جمشید تا ابد گره خورده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *